تبليغاتX
...۩۞۩ کلبه صمیمی ۩۞۩...


...۩۞۩ کلبه صمیمی ۩۞۩...





درد و دل


آثار بجا مانده از يك عاشق تنها


نويسنده


دوستان


یاران قدیمی


حسرتهای عشق :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :

خداحافظ مرحم شبهای تارم

فکر کنم  دیگه به پایان  راه رسيدم و بهتر ديدم از تمامي دوستان خداحافظي کنم و

مسيري سبز براتون آرزو کنم. بخاطر لحظاتی که با شما گذروندم باشد که من رو

 ببخشيد و از اشتباه کلامم و قصور بيانم معذورم داريد و اگر نا ناخواسته باعث اذیت

 شدن کسی شدم امیدوارم که منو حلال کنه به هرحال هر درودى بدرودى داره و هر

 آغازى مقدمه يك انجام است

مى توان كارى را چنان ادامه داد تا زندگى خود ما را از عرصه آن كار خارج كند؛ يا

آنكه خود، داوطلبانه، در دوره اختيار و اقتدار، از آن كار كنار كشيد. به نظرم صورت دوم،

 زيباتر و باشكوه تر باشد.

يه نصیحت :ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن

نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي

نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل

 بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه نمیتونی پيداش 

کني .... هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.... به نظر من

بهتره كه اهالي روياهامونو بدون هيچ توقعي رها كنيم ـ نبايد حتي رو بهترين

اشخاص توي بدترين جاها حساب كنيم

 

خــداحـافظ مرحم شبهاي تارم 

  
نمی تونم ادعا کنم که همیشه به یادتون هستم ــــــــــــــــــــــــــــــــ

اما میگم که حتی تو لحضاتی که به بادتون نیستم هم دوستتون دارم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سجاد صميمي  ۱۱/۹/۸۷                                                             


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: دوشنبه 11 آذر1387 در ساعت: 3:59
|+|

فاصله بین من و خدا

در انتهاي كوچه زمان

با مرگ ملاقات كردم

دستهاي مهربانم را در دستهاي سرد مرگ گرفتم

چشمان غبار گرفته ام را به چشمان ابدي و شفاف مرگ دوختم

اين مرگ بود كه فاصله بين من و خدا را دزديد

من هم نفس با او شدم و با او از رنگهاي زيبا سخن گفتم

بر خلاف آنچه كه در مورد مرگ شنيده بودم

براي من مرگ آبي تر از يك اسمان آبي بود

او برايم از تولد سخن مي گفت و من از مرگ سخن مي گفتم

او از سپيدي ابدي حرفهايي به اندازه عشق برايم مي زد

و من از وابستگي هاي ساختگي و پوچ دنيا

او از خدا سخن مي گفت و از عشق ابدي

كه در پشت در خانه مرگ به انتظار من است

من از قبرستاني كه در آن جغدي مي خواند براي او سخن گفتم

و من ديگر از هيچ چيزي سخن نمي گفتم

در اين ملاقات بود كه من راز نهفته خود را در مرگ پيدا كردم

و فهميدم مرگ يعني يك قدم تا خدا فاصله داشتن

بايد زندگي را با مرگ پيمود و مرگ صداي پاي ابديت است

الان در خاك اين دنيا گرفتار هستم

و مرگ وقت پريدن است از شاخه خشكيده زمان و زندگي

با مردمي پوچ و بيهوده كه هيچ چيز از عشق نمي فهمند

 


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: سه شنبه 14 آبان1387 در ساعت: 14:34
|+|

به سمت خدا
خدايا براي آنچه نداشتم به سوي تو آمدم اما جوابي نشنيدم .كورسوهاي من به جز تو راهي به روشنايي نمي بيند .در اين سياهچال زمان بوي تلخ غم تمام وجودم را گرفته است .تنهاي تنها شده ام. در حسرت روزهايي كه داشتم و ندارم مي سوزم. براي هيچ و پوچ مي گريم٬  بدون اينكه اشكي بريزم .كسي در اين سايه ها آشكار نمي شود …همه در كنارم هستند و هيچكس نيست .... همه مي گويند ولي هيچكس نمي شنود ...همه مي گريند ولي كسي اشكي نمي ریزد ...همه مي بويند بدون اينكه بويي حس كنند ...زمانه مي گذرد بدون اينكه وجود داشته باشد چه فلسفه اي است بودن در حالي كه نيستي و ماندن در حالي كه مدتهاست رفته اي .....چه ساده دلم مي شكند بدون هيچ گناهي ...شايد تنها گناهش پاك بودنش است .دلهاي پاك هميشه محكوم به سياهي هستند براي هميشه ...هيچ حس خوبي در اين دنيا وجود ندارد .گذر زمان انسانها را چه پست كرده است .براي دوست داشتنت سند مي خواهند. بوي تعفن دورنگي و ريا حالم را بد ميكند .... سخت است شكستن بدون اينكه شكسته باشي ...

 

 

 


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: جمعه 3 آبان1387 در ساعت: 11:20
|+|

بازیـچــــه هــــای عشــــق
 حسِ غريبي است دوست داشتن و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش ‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر . تقصير از ما نيست ؛ تمامی قصه های عاشقانه اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: جمعه 26 مهر1387 در ساعت: 21:27
|+|

پایــان راه عـــشـــق

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند 

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند 

 ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند 

 گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند  

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند 

 عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند  

 خب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد  

 عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

 

 


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: یکشنبه 21 مهر1387 در ساعت: 0:30
|+|

درد دل

سلام بر سفر کرده غریب، بر تنها بهانه زنده ماندن 

آقا جان خیلی وقت است که دوست دارم مدام برایت بنویسم اما گریه مجالم نمی دهد . نگارم با من حرف بزن ، بگو انتظار دیدن رویت تا کی؟ با من حرف بزن و احساس غرق شدن و به نیستی پیوستن را از من بگیر . بیا ، بیا و نگاه تابان خورشید را به نیلوفران خسته در مرداب هدیه کن. بیا ای زادگاه تمام خوبی ها ، این جهان در انتظار پادشاهی توست،در انتظار عدالت و مهربانی تو ، نازنینا بودن شقایق ها در کنار تو زیباست ، در کنار توست که عدالت رنگ و بوی تازه ای می یابد. ای تک گل سرخ باقی مانده بگو چه لحظه ی مبارکی است لحظه آمدنت تا دیوانه وار به استقبالت بشتابم و تمام آن گلهای نرگس را که نذر آمدنت کرده ام تقدیمت کنم. ای پونه من بگو سفرت کی و کجا به پایان می رسد که دیگر عاشقت را طاقتی نمانده ، می ترسم ، می ترسم از روزی که تو بیایی و من در صف عاشقانت نباشم و عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی . آقا جان اکنون می خواهم دنیا پنجره ای شود و من از قاب آن به افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی.به امید آن روز    

  

 


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: پنجشنبه 11 مهر1387 در ساعت: 22:36
|+|

یا رب

آخر و عاقبت نمي خواهم

توشه آخرت نمي خواهم

من خودم از عدم نيامده ام

من براي خودم نيامده ام

قصد من از دعا معامله نيست

اين قدر من ضعيف و باطله نيست

من ارم را به كور مي بخشم

حور را بر حضور مي بخشم

من نمي خواهم از تو پاداشي

من فقط مايلم كه تو باشي

من بلا را بلا  نمي دانم

درد را جز خدا نمي دانم

درد راهيست سمت بي دردي

جوشش سرخي است از زردي

من ز روز كفن نمي ترسم

من ز آتشي شدن نمي ترسم

ترس و عشق و نماز ؟ يعني چه ؟

عاشقي و نياز ؟ يعني چه ؟

عشق يعني فرشته خو گشتن

عشق يعني تمام او گشتن

و چه ترسي از عاقبت دارد

كي نيازي به آخرت دارد

اي كه جز خويشتن را نمي بيني

چون كمي بيش را نمي بيني

من برآنم كه بهترين باشم

بهترين فاتح زمين باشم

بهتريني كه در دو عالم نيست

بهتريني كه مال من هم نيست

بهترين بودن از نيازم نيست

 بحث جبر است امتيازم نيست

من براي خودم نمي گويم

من براي تو از تو مي رويم

كاش مي شد كه بي تو بنشينم !

من بجز تو كسي نمي بينم

اي حضور هميشگي با من

اين تو هستي كنار من يا من

هان چه ياوه است اينقدر من من

تو ، تويي بي نياز از گفتن

تو تمامي تويي ـ تماماً تو

دائماً تو ـ تمامي من تو

اي شكوه محبت مطلق

من تمامم ـ تمام تو ،‌ يا حق

                            


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: پنجشنبه 14 شهریور1387 در ساعت: 1:25
|+|

زندگی اجباری
 

زندگی یعنی نا خواسته به دنیا آمدن

مخفیانه گریستن  / دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت در حسرت آنچه دل می خواهد و منطق نمی پذیرد سوختن

 

 زندگی عجیبه ، چون :

تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه

تا نخوای بری ، کسی نمی گه بمون

تا نری کسی قدرتو  نمی دونه

و تا نمیری کسی تو رو نمی بخشه

 

چه دیر می فهمیم که زندگی همان روزهایی بود که زود سپری شدنش را آرزو می کردیم

 

زمان طولانی می شه واسه اونا که غصه دارند

کوتاه می شه واسه اونا که شادند

دیر می گذره واسه اونا که منتظرند

زود می گذره واسه اونا که عجله دارند

اما ابدی می شه واسه اونا که عاشقند

 


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: یکشنبه 3 شهریور1387 در ساعت: 9:43
|+|

دلم گرفته

 

در تنگناي غم ويران كننده  هميشگي ام 
در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام
در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام
فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت
آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم
من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي
اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند
آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.
اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.
اما آنقدربيكس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟
با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست
به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .
آيا كسي می داند چيست دلیل اين بي كسي من؟
 

           


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: سه شنبه 11 تیر1387 در ساعت: 4:16
|+|

تو رو خدا تنهام نزار
 

         گفتمش دل مي خري؟    

               پرسيد چند؟          

   گفتمش دل مال تو ـ‌ تنها بخند  

   خنده كرد و دل زدستانم ربود  

تا به خود باز آمدم او رفته بود 

دل زدستش روي خاك افتاده بود 

جاي پايش روي دل جا مانده بود  

 


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: دوشنبه 3 تیر1387 در ساعت: 1:17
|+|

خاطره خدمت

 

من وقتی فهمیدم  که چه موقع باید برم خدمت خیلی حالم گرفته بود چون اولاً خیلی زودتر از اونی که فکرش رو میکردم جواب دفترچه آماده به خدمتم اومده بود بعدش هم از نیروی انتظامی همیشه بدم میومد

خلاصه تك وتنها با هزار ترس و لرز وسایلی که فکر می کردم لازم هست رو برداشتم و به پادگان شهيد دستغيب رفتم  .

يك ماه اول رو با تمام سختي هاش ( كلاغ پر ،‌سينه خيز ، پا مرغي ،‌كم خوابي و ...) پشت سر گذاشتم . بعد از يك ماه آموزش براي اولين بار بايد نگهباني مي دادم . قبل از اينكه بريم سر پست افسر نگهبان كلي در مورد حساسيت نگهباني توضيح داد و گفت كه من دائم بهتون سركشي مي كنم .

از قضا پست  من افتاد از ساعت 12 تا 2 شب .

من همون روزها سرماي شديدي خورده بودم ، روز قبلش رفتم  بهداري كه دكتر بهم چند تا دارو داد و بهم  تذكر داد كه بعضي هاش خواب آور هست .

قبل از ساعت 12 داروهام رو خوردم و رفتم براي اولين پست دوران خدمتم. يه ساعت اول پست گذشت و من خوابم ميومد اما طاقت آوردم ديگه بعدش نفهميدم دقيقاً چه موقع بود كه نتونستم طاقت بيارم و خوابم برد. نمي دونم چه مدت خواب بودم كه چشتون روز بد نبينه يه دفعه ديدم زير مشت و لگد هاي يه نفر دارم له مي شم ، از خواب پريدم ، خوب نگاه كردم ديدم افسر نگهبان بالاي سرم وايساده و داره داد و بيداد ميكنه  تازه فهميدم كه چه افتضاحي شده بود.

 

 

افسر نگهبان كه خيلي آدم جدي بود بهم گفت : يه كاري مي كنم كه خواب رفتن يادت بره و امشب رو تا آخر زندگيت فراموش نكني ، خلاصه چند تا از سربازها رو آورد و من رو بردن كنار شير آب ، اونقدر آب رو سرم ريختند كه حتي تو پوتين هام پر از آب شد. ، باور كنيد اونقدر سردم شده بود كه اصلا نمي تونستم يه كلمه حرف بزنم. بعدش هم  من رو برد جلوي درب ورودي پادگان و نگهبان هايي رو كه اونجا پست مي دادن رو مأمور كرد كه هر چند دقيقه اي يه بار  يه سطل آب رو سرم  بريزند. و به نگهبانها گفت كه تا صبح نگذاريد حتي يه لحظه لباسهاش خشك بشه.

صبح وقتي كه آفتاب داشت طلوع مي كرد من هنوز بيدار بودم و تمام لباسهام خيس بود و حتي تو پوتينهام هم  پر از آب بود .

 

 بعداً‌ افسر نگهبان بهم گفت كه                                                              

                           برای خوندن ادامه ماجرا روی ادامه مطلب کلیک کنید

           


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: سه شنبه 28 خرداد1387 در ساعت: 16:54
|+|

از آه مرگ آمد و از راه زندگي

گاهي به مرگ مي نگرم - گاه زندگي

تو مي هراسي از شبح راه راه - مرگ

من مي هراسم از غم جانكاه - زندگي

بايد چگونه سوخت و بايد چگونه ساخت

اي كاش بود عمر تو كوتاه - زندگي

حتي نشد كه تلخ بخندي براي من

رفتي به باد - مثل پر كاه زندگي

از مرگ با تو گفتم و گفتي كه چاره نيست

از دست تو كجا بروم - آه زندگي

 


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: پنجشنبه 16 خرداد1387 در ساعت: 19:9
|+|

رویای خیس
 

دلم را هيچکس باور نداشت

هيچکس کاري به کار من نداشت

بنويسيد بعد مرگم روي سنگ

با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ

 او که خوابيده است در اين گور سرد

بودنش را هيچکس باور نداشت ...

                                                     


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 در ساعت: 18:56
|+|

عشق لطیف
 

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد                                                       

من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شنابان می رسد                                    

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست                                     

من که می دانم عجل ناخوانده و بیدادگر

سر زده می آید و راه فراری نیست نیست

                                           پس چرا ......... پس چرا عاشق نباشم 


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: سه شنبه 17 اردیبهشت1387 در ساعت: 17:19
|+|

تنهایی

وقتی که بن بست غربت

                   سایه سار قفسم بود                   

زیر رگبار مصیبت 

 بی کسی تنها کسم بود

 


نويسنده: سجاد صمیمی مورخ: سه شنبه 10 اردیبهشت1387 در ساعت: 15:53
|+|

کپی هر چی میخواین بردارین
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod